خاطرات برنادت

 

برنادت خاطراتش را تعریف می کند

 

منبع

 

نام من برنادت است

 

 

 

 

 در یک روز از ماه ژوئن  1858  پدر پیرامل وقتی که داشت مراسم عشای ربانی را به جا می آورد ، متوجه یک هاله نورانی شد که اطراف سر یک دختر خانم را فرا گرفته بود .

 وقتی دختر سرش را بالا گرفت پدر پیرامل او را شناخت و متوجه شد که او برنادت سوبیروست .

 ادامه این متن ، سخنانیست از زبان خود برنادت ، که یا خودش نوشته و یا گفته است . . .

 

برنادت خاطراتش را تعریف می کند

 

پدر من ، فرانچوییس  سوبیرو  Francois soubirous  و مادرم لوییس کاستورت Louis Casterot  است . من نخستین اولاد آنها هستم و متولد روز دوشنبه  7  ژانویه  1844  هستم . و روز بعد در کلیسای دهکده لورد ، توسط پدر دومینیکو فورگ  Dominique Forgue  ، غسل تعمید داده شدم .

 

عاقبت ، به عنوان هدیه از جانب خدای قدیس ، شش برادر و دو خواهر به والدینم عطا شدند . که فقط سه تا از آنها سن ده سالگی را پشت سر گذاشتند . جاستین  Justin  در نه سالگی تلف شد . و چهار تای دیگر وقتی که طفل شیر خواره  بودند از بین رفتند .

 این ورودها از بهشت و بازگشت زود هنگام دوباره به سوی آسمان ، اعضای خانواده ما را به هم پیوند داده بود و ما با عشق و صفا و شکیبایی روزگار می گذراندیم . من هرگز شاهد مشاجره والدینم نبوده ام . آنها همیشه با هم صمیمی و دوست بودند .

 دوران کودکی من با بی خیالی و آسودگی سپری شد چون پدرم یک آسیابان بود .

 

 

 اولين خانه برنادت ، کارخانه آسياب آرد

 

 او آسیاب آبی را اداره می کرد که در کنار یک جوی آب زلال بود که آبش سرانجام به درون رودخانه گیو  Gave   می ریخت . قحطی و فقر و روزگار سخت وضع ما را بد کرد و ما مجبور شدیم در یک اتاق به نام کاچوت   Cachot  که یک سلول زندان بی استفاده پلیس بود ، ساکن شویم . این اتاق هنوز هم در شهر لورد هست .

 

 

 

زندان لی کاچوت

 

  وقتی که ده سالم شد ، وبا در لورد شیوع پیدا کرد و من مبتلا شدم و در آستانه مرگ قرار گرفتم . وقتی که خوب شدم ، سال بعد مبتلا به تنگی نفس و تپش قلب شدم .قحطی بر روی شهر ما سایه افکنده بود و ما تقریبا گرسنه و قحطی زده بودیم .

 وقتی سیزده سالم بود ، والدینم مرا به دهکده بارترس Bartrs  در  5  کیلومتری لورد فرستادند . خانم ماری لاگوس  Marie  Lagues  ، مادر خوانده من در آنجا زندگی می کرد و قول داده بود که مرا برای اولین مراسم عشای ربانی ام آماده کند . ماری اندکی خواندن و نوشتن می دانست و من اصلا قادر به خواندن و نوشتن نبودم . من به لهجه محلی صحبت می کردم و زبان فرانسه نمی دانستم و آموزشهای مذهبی به زبان فرانسه ارایه می شد . بعد از یک روز کاری سخت در مزرعه و نگهداری از گوسفند ها ، من به قدری خسته می شد م که توانایی یادگیری دروس را نداشتم .  

پدر پومیان  قول داد که اگر به لورد برگردم مرا برای اولین مراسم عشای ربانی ام آماده کند . سه هفته بعد از تولد چهارده سالگیم خودم با پای پیاده به لورد برگشتم و دیگر هرگز به بارترس نرفتم .

 صبح زود روز  11  فوریه من به اتفاق خواهر  11  ساله ام توینت  Toinette  و دوست  12  ساله ام جین آبادی  Jeanne  Abadie  تصمیم گرفتیم برای جمع کردن هیزم برای مادرم به بیرون برویم . وقتی که من نشستم که کفشم را در آورم ،  جین و توینت از محل تلاقی آب آسیاب و رودخانه گیو گذشتنه بودند  . وقتی جورابم را در آوردم یک صدایی شبیه جریان باد شنیدم . به درختهای نزدیک رودخانه نگاه کردم اما هیچ حرکتی ندیدم . وحشت کرده بودم و راست ایستادم .

 گیج حیران نگاهم را از جریان آب ، به سوی طاقی که بالای غار  ، روی صخره ماسابی بود دوختم . یک گل رز وحشی ، در اثر جریان هوا ، در  حال حرکت و نوسان بود و تنها چیزی بود که می جنبید و بقیه درختها و علفها همه بی حرکت بودند .

 یک توده ابر طلایی رنگ از غار در آمد و به طرف طاقچه سنگی ماسابیل جاری شد . بعد ، یک بانوی بسیار جوان و زیبا ، بسیار زیباتر از آنچه که در تمام عمرم دیده بودم حدود هفده هجده ساله در گوشه طاقچه سنگی ظاهر شد . او با اشاره به من می گفت که نزدیک بروم و پیوسته  به روی من لبخند می زد تو گویی مادرم است . او سعی می کرد به من بفهماند که اشتباه ندیده ام و وجود او واقعیت دارد .

 

صحنه اي از فيلم آهنگ برنادت

 

بانو یک جامه سراسر سپید بر تن کرده بود با یک روسری بزرگ سپید و کمر بند پهن و آبی روی بازوی  راستش ، یک تسبیح با زنجیر درخشان طلایی و مهره های سپید داشت . در آن  روز سرد زمستانی پنجه پاهایش برهنه بود و روی هر کدام از پاهایش یک گل رز طلایی داشت که با تلالو و درخشش زیبایی مشعشع بود و گرما و حرارات تابستانی داشت .

 من بر روی زانوانم نشستم و تسبیحم را از جیبم در آوردم . بانو هم تسبیحش را به دست گرفت . من خواستم صلیب بکشم اما بازوانم قادر به حرکت نبود تا اینکه بانو به زیبایی هر چه تمام تر علامت صلیب را رسم کرد .

 بانو اجازه داد من تسبیح بگویم . او مهره های تسیح را بین انگشتانش می گرداند اما ذکر نمی گفت . او به من اشاره کرد جلو بروم اما من جراتش را نداشتم . می ترسیدم . او به من لبخند زد . بانو به من تعظیم کرد و  از طاقچه سنگی ناپدید شد و هاله طلایی هم محو شد و من تنها ماندم .

 من برای توینت تعریف کردم که چه اتفاقی افتاده . در دعای عصرانه چشمان من پر از اشک شد . مادرم پرسید اتفاقی افتاده و توینت ماجرای مرا برایش تعریف کرد . مادرم گفت که آن فقط یک تخته سنگ سفید بوده که تو دیده ای . پدرم معتقد بود که نباید دوباره به ماسابیل بروم .

 

 

 

  پدر برنادت «  فرانچسکو سوبیرو  »

 

 

یک دعوت و یک وعده

 

 یکشنبه من از پدرم اجازه خواستم که به آنجا برگردم . او گفت که یک بانو با تسبیحی در دستش نمی تواند شریر باشد .و به من اجازه داد .

 یک گروه از ما به آنجا رفتیم و من مشغول تسبیح گفتن شدم که بانو در طاقچه سنگی ظاهر شد . او با محبت به من لبخند می زد . من در حالیکه مدام آب مقدس به سوی او می پاشیدم می گفتم که اگر از جانب قدیس هستی بمان و اگرنه برو . هر چه بیشتر آب می پاشیدم او هم بیشتر لبخند می زد . سپس من زانو زدم و عاشقانه به زیبایی او خیره شدم .

 بعضی از گروه وحشت زده به طرف مادام نیکول  Nicolau  دویدند . مادام نیکول با پسرش آنتونی Antoine  برگشت که از تمام قوایش برای بردن من به خانه مادرش استفاده کرد . در تمام طول راه بانو جلوی من و کمی بالاتر از من بود فقط وقتی آنتونی مرا به خانه اش برد بانو ناپدید شد و من که در عالم دیگری بودم به زمین برگشتم .

 مادرم به خانه آنتونی آمد و گریه می کرد . و گفت که تو همه را مجبور می کنی دنبالت راه بیفتند . بعد همسر آنتونی به مادرم دلداری داد و خاطرجمعش کرد . از آن پس مادرم از من پشتیبانی می کرد و هرگز به من شک نکرد .

 پنج شنبه مادام میلت  Millit  و آنتوینت پیرت Antoinette  Peyret  مرا به غار بردند . آنها قلم و کاغذ هم با خودشان آورده بودند . من شروع به تسبیح گفتن کردم و بانو ظاهر شد . اطرافش را هاله نورانی فرا گرفته بود . من به غار رفتم و بانو از طاقچه سنگی پایین آمد و کنار من ایستاد . من گفتم اگر از طرف خدا هستید لطفا به من بگویید چه کاری می توانم برایتان انجام دهم  و گرنه بروید .

 وقتی گفتم از طرف خدا لبخند زد و وقتی گفتم وگرنه بروید سرش را تکان داد . من گفتم می تونم ازتون خواهش کنم اسمتون رو یادداشت کنید و او گفت نیازی به نوشتن حرفهایم نیست . و خندید و دوباره شروع به صحبت کرد و گفت تو می تونی محبت کنی و برای پانزده روز به اینجا بیایی .

 او دقیقا این کلمات را به زبان آورد

 

Aoue era gracia

 

 و من متحیر شدم که او می تواند با لهجه محلی حرف بزند و اینکه او تا چه اندازه با من مهربان و ملایم بود ! من جواب دادم که

 

از والدینم اجازه می گیرم و می آیم .

 

او به من پاسخ داد به تو قول نمی دهم که در این زندگی خوشبختی را بچشی اما قول خوشبختی ابدی را در دنیایی دیگر به تو می دهم . و ادامه داد برو به کشیش ها بگو باید در این مکان کلیسایی بر پا کنند . بانو برای لحظه ای به آنتوینت نگاه کرد و به او لبخند زد و سپس ناپدید شد .

  

پانزده روز

 

جمعه بود و پدر و مادرم به من اجازه دادند بروم و قلب من مالامال از شادی بود . بانو آمد و وقتی مادرم مرا دید که با آن همه احترام و قداست لبخند می زنم دعا کرد که خدایا دخترم را از من نگیر . او فکر می کرد که من خواهم مرد .

 من نمی ترسیدم که بمیرم اما از صداهایی که از پشت غار به گوش می رسید می ترسیدم . صدای شیاطین بود که با عصبانیت خرناسه می کشیدند . آنها جیغ می زدند مواظب خودت باش  از او دوری کن . بانو چشمانش را چرخاند و به طرفی که صداها از آنجا بود نگاه کرد و اخم کرد . ساکت شدند .

 بانو به همان آرامی که ظاهر شده بود ، ناپدید شد . من خودم را آغوش مادرم انداختم و گفتم که بانو از من تشکر کرد که آمده ام و به من گفت که اسراری را برای من خواهد گفت .

 صبح روز بعد من و مادرم به غار رفتیم . بانو کلمه به کلمه یک دعا را به من یاد داد . فقط و فقط برای من و من هرگز این دعا را به کسی نخواهم گفت حتی به مادرم .

 یکشنبه ششمین روزی بود که بانو را ملاقات می کردم . صدها نفر مقابل غار زانو زده بودند اما من خیلی کم متوجه حضور آنها بودم  .

 

 

 هاله نورانی که بانو را احاطه کرده بود درخشنده تر بود حتی درخشانتر و نورانی تر از خورشید . رزهای طلایی روی پنجه پاهایش از طلا هم مشعشع تر و فروزان تر بود .

 بانو برای دقایقی از بالای سر من به جمعیت خیره شد و غم و غصه بر چهره زیبایش سایه افکند و من علت آن را از او سوال کردم و او جواب داد که برای گناهکاران دعا کن . او در یک هاله نورانی احاطه شده بود و وقتی ناپدید شد ابر نورانی پیرامونش هم محو شد اما گرمایش در عمق جان من باقی ماند .

 در این روز دو نفر دیگر وارد زندگی ام شدند . یکی دکتر شهرمان آقای دوزوس بود  و دیگری یک افسر پلیس بود . چیزی که برای من جای سوال است این است که وقتی داشتم با بانو صحبت می کردم دکتر دوزوس  Dozous  دستم را گرفت و انگشتش را روی رگم گذاشت که نبضم را بگیرد  .

 

 

عكس از دكتر دوزوس 

دکتر دوزوس بعدا در یادداشتش نوشته است : نبضش نرمال و منظم بود و برنادت هیجان زیادی نداشت . دکتر دوزوس بعدها ایمان آورد . بعدها او اولین دکتری شد که زیارت کنندگان  لورد را معاینه می کرد . بعدها مردم زیادی به ماسابیل می آمدند و دکتر دوزوس آنها را معاینه می کرد .

 

بازجویی و مخالفت

 

 دومینوی جکومت  Dominique  Jacomet  رئیس پلیس ! او به همه ظنین و مشکوک بود . وقتی داشتم از کلیسا بیرون می آمدم او روسری ام را گرفت کشید و گفت پشت سر من راه بیا .

 

 

 

تصوير واقعي جکومت

 

 

Qu'em bas sequi

 

او مرا به دفتر کارش برد و سوال و جواب شروع شد . من گفتم که اسم من برنادت است . من نمی دانستم که  13  سال دارم یا  14  سال چون هرگز شمردن را نیاموخته بودم . رئیس پلیس با اصرار به من القا می کرد که مریم مقدس را می بینم . و من اصرار داشتم که یک  Aquero  بانو مقدس را مشاهده می کنم و رئیس پلیس می دانست که معنی آن کلمه  Aquero   احترم به حضور یک موجود مقدس و الهیست . هر کلمه ای که گفتم با کلی نیش و کنایه نوشت . و بعد آنها را برای من خواند . همه اش تحریف شده پر از غلط و اشتباه و کذب محض بود . من اعتراض کردم که آقا شما هر آنچه که من گفته ام را تغییر داده اید . او با برافروختگی و عصبانیت سرم داد کشید دختره بی شرم گستاخ و همچنانکه با عصبانیت سرزنشم می کرد  و یاوه سرایی می کرد ، منگوله کلاهش تکان تکان می خورد . همین موقع درب باز شد و پدرم وارد شد و گفت من پدر این بچه هستم .

 روز بعد در کلاس تعالیم دینی دخترها به صورت یک مجرم از من کناره گیری می کردند و مادر سوپریور خانم ارشد کلیسا خدا را به خاطر بازداشت من به دلیل سوء رفتارم شکر کرد . خانمی مرا بچه لوس و بی ادب و بد اخلاق خواند . و دیگری سیلی به صورتم کوبید اما خواهر دامینه  Damien  با من مهربان بود . بعد از ناهار وقتی داشتم به کلاس بر می گشتم یک حصار و مانع نامریی مرا از جلو رفتن بازداشت و یک نیروی درونی مرا به سوی غار سوق می داد . در همان موقع یک افسر پلیس هم مرا تعقیب می کرد و مدام در مورد مسائل ماورایی در این عصر پیشرفته دانش در قرن نوزدهم حرفهای نیش دار می زد .

 من مقابل غار زانو زدم و شروع به تسبیح گفتن کردم اما روح مقدس ظاهر نشد و مردم شروع به مسخره و ریشخند کردند که بانوی مقدس از پلیس ترسیده است . عصر همان روز من در مورد رئیس پلیس و افسر پلیس از پدر پومیان Pomian  سول کردم و او جواب داد که آنها نمی تواند مانع رفتن تو به غار شوند .

وقتی برای پدرم تعریف کردم که چه اتفاقاتی افتاده گفت که هرگز اجازه نخواهد داد هیچ احدی مانع رفتن من به غار و ملاقات بانو شود .

 

سه راز و توبه

 

روز یکشنبه نیرویی ماورایی مرا به سوی غار می خواند و من به مادرم گفتم . و او همراه من آمد حدود  150  نفر آنجا بودند . و همچنین دکتر دوزوس .

 بانوی مقدس آمد و برای یک ساعت به همراه من دعا کرد و با من حرف زد . دلگیری روز قبلم در گرمای حضور او از بین رفت . او سه راز را فقط برای خود من گفت و من نباید هرگز آنها را به کسی بگویم . آنها به خود من مربوط است و مرا در دعا و نیایش و شکر گزاری و تواضع و فروتنی نگاه می دارد . وقتی که بانو ناپدید شد مادرم در کنار من زانو زده بود و به من دلداری می داد .

 من امروز متعجب هستم که مردم قادر به شنیدن صدای گفتگوی من و بانو نبودند . بانو به قدر کافی بلند صحبت می کرد و من هم برای اینکه صدایم را بشنود بلند صحبت می کردم با این وجود هیچ کس حرفهای ما را نشنیده بود .

 روز بعدی چهارشنبه ، پدر و مادرم و عمه لوسیلم Lucille  را به غار آوردند . بانو برای بار هشتم بود که بر من ظاهر می شد و برای یک ساعت با من گفتگو کرد و با من دعا کرد . من قادر نبودم از وجود پر تلالو و تابناکش چشم بردارم .

 در این روز مردم وقتی داشتم با بانو حرف می زدم صدای مرا می شنیدند . بانو فقط یک کلمه بر زبان آورد . او این کلمه را خیلی آرام و آهسته ادا کرد . او این کلمه را سه بار تکرار کرد

 

توبه ... توبه ... توبه ...

 

و چشمان من از اشک پر شد .

 

من هم مثل بانو این کلمات را ادا کردم آهسته و من هم سه مرتبه تکرار کردم

 

توبه ... توبه ... توبه

 

مردمی که نزدیک من بودند شنیدند و برای دیگران که دورتر بودند گفتند . وقتی که بانو غیب شد ، عمه لوسیلم داشت گریه می کرد . او نمی توانست درک کند که چرا من روی زمین خزیده ام و زمین را بوسیده ام . من به عمه گفتم که بانو از من خواست به درگاه خدا برای تغییر گمراهان دعا کنم . و با تواضع و فروتنی زمین را برای مباهات و غرور آنان ببوسم .

 

 چشمه و نوشیدن آب

 

پنج شنبه  25  فوریه بانوی مقدس خیلی با آرامش و با حالت نیایش ظاهر شد و خیلی آرام به من گفت برو از آب چشمه بنوش و خودت را در آن بشور .

 من نگاه کردم و چشمه آبی ندیدم پس به طرف رودخانه گیو رفتم . بانو مرا صدا زد و گفت آنجا نه و با اشاره انگشت به پایین تخته سنگ اشاره کرد . در آنجا مقداری رطوبت دیدم که گل بود . من سه مرتبه آب آن را بیرون انداختم و نخوردم و با این وجود بانو می گفت که آن را بخور . بعد در آن خودم را شستم . فقط در حدی که صورتم گل آلود و کثیف شد .

 وقتی بانو ناپدید شد عمه برنارد  Bernard  به صورتم سیلی زد . و گفت این مزخرفات را جمع کن . و من وقتی از بین مردم رد می شدم برایم هو می کشیدند و مسخره ام می کردند . عصر آن روز الینور پرارد Eleanore  Perard   با من به غار آمد . آب از گودی که من در گل  کنده بودم ، می جوشید . الینورد آب را با یک شاخه چوب به جنبش در آورد و هرچه بیشتر شاخه را تکان می داد آب بیشتری می جوشید . بیشتر و بیشتر جوشید و هر چه بیشتر می جوشید زلال تر و صاف تر می شد تا اینکه آبش کاملا پاک وخالص و سره و زلال و کریستالی شد .

 

 آب لورد

 

مردمی که صبح امروز گل و لای را دیده بودند و خندیده بودند و تمسخر کرده بودند حالا آب زلالی را می دیدند که هدیه ای از طرف خدا بود . آنها از فرمان بانو اطاعت کردند رفتند از آب چشمه نوشیدند و خودشان را در آن شستند .

 لوییس بوریت  Louis  Bouriette  از دخترش خواست که برود و کمی از آب چشمه را برایش ببرد . چندین سال قبل چشم راست لوییس در معدن سنگ آسیب دیده بود وبیناییش  مدام بدتر می شد .

 او چشمانش را با آب چشمه شست و روز بعد به دکتر دوزوس گفت که من شفا یافته ام . دکتر دوزوس جمله ای بر روی یک قطعه کاغذ نوشت و دستش را روی چشم سالم لوییس گذاشت و گفت این را بخوان و لوییس با صدای بلند آن را خواند . جمله این بود:

 

این بیمار مبتلا به یک کوری علاج ناپذیر و غیر قابل درمان است .

 

آن روز صبح ، یک یادآوری از کلام انجیل بود در مورد دریاچه ای در اورشلیم ، که خیلی از نابینایان و بیماران و شلان از آب آن شفا یافته بودند . مردمی که مرا مسخره کرده بودند حالا آب چشمه ماسابی را به عنوان هدیه ای الهی تقدیر می کردند .

 

بازجویی ، شفا ، تسبیح

 

آن روز بعد از ظهر یک مامور پلیس آمد که من و مادرم را به نزد بازپرس  امپراطوری مسیو دوتور ببرد وقتی جناب بازجو در زیر تابلو ناپلئون سوم نشسته بود و از من سوال جواب می کرد  ،  من و مادرم برای دو ساعت مجبور بودیم جلوی عکس ناپلئون سوم بایستیم  .

 

 

 

 چهره حقیقی برنادت

 

  ما دو ساعت آنجا سر پا بودیم بازجویی و سوال پیچ می شدیم ، ریاضت می کشیدیم تا اینکه نهایتا او ما را تهدید که که به زندان می اندازمتان . و اینجا بود که مادرم به شدت زد زیر گریه و بازپرس ترسید و گفت آنجا صندلی هست می توانید بنشینید .

 ولی مردک رذل با آن یونیفورم برازنده اش چنان با مادرم خشن رفتار کرد که من گفتم متشکرم ممکن صندلی تان را آلوده کنم و مثل خیاطهای لورد روی کف زمین نشستم . او همچنان سعی می کرد با خواندن جوابهایی که من نگفته بودم ، به دامم بیندازد . تا این که پسر خاله ام آندرو ساجوس  Andrew  Sajous  که پشت در بود محکم به در کوبید . بالاخره مسیو دوتور Dutour  دست برداشت و ما به خانه برگشتیم .

 آن روز دوشنبه بانو به من یک درس داد و یک مرحمت و عنایت خاص هم نسبت به یک دوست کرد . کاترین لاتاپی  Catherine Latapie  در اثر یک صانحه در سال  1856  دو تا از انگشتانش فلج شده بود . او دو تا بچه داشت و در انتظار به دنیا آمدن سومی بود .

 آن روز دوشنبه وقتی بانو رفت ، کاترین کنار چشمه آب زانو زد و دستش را در آب آن فرو برد و در جا انگشتان فلجش ، انعطاف پذیری خود را به دست آورد . او یک دعای سپاس گزاری خواند و به طرف خانه اش در لوباجاک  Loubajac  که  9  کیلومتر دورتر بود به راه افتاد . آن روز بعد از ظهر جین کوچولو  Jean  به دنیا آمد . بدون شک او موجودی خاص بود و می بایست یک کشیش شود .

 و اما درسی که بانو به من داد . پالین سانس Pauline Sans  از من خواست که در آن روز تسبیح او را به دست بگیرم و وقتی داشتم با تسبیح ذکر می گفتم بانو با لبخند مرا متوقف کرد و گفت تو یک اشتباه کرده ای . آن تسبیح مال تو نیست . مردم در آن روز از صخره بالا می کشیدند و گلی که زیر پای بانو بود خراب کردند . من می ترسیدم که بانو را بیندازند . اما او همچنان با لبخند ملیحی به مردم نگاه می کرد . او به مردم عشق می ورزید و همیشه وقتی می خواست خداحافظی کند از ترک مردم ناراحت می شد .

 

 کشیش ناحیه

 

 بانو در سومین ظهورش به من گفته بود که برو و به کشیش بگو که باید در این ناحیه کلیسایی ساخته شود . و من با احساس خود می دانم که منظور او پدر پیرامل Peyramble  بود . او مردی بود که قلبش متعلق به بی نوایان بود . او برای سالیان سال اجاره بهای  35  خانوداه مسکین را پرداخت کرده بود که آنها را از بی خانمانی نجات دهد . من او را در باغچه منزلش دیدم و خواستم نزدیکش بروم .

 

 

پورتره پدر پيرامل كشيشي كه مريم مقدس به او عشق مي ورزيد

 

پدر پیرامل پرسید : چه می خواهی و چرا به اینجا آمده ای ؟  و من جواب دادم پدر ، من از طرف بانو آمده ام . آه بله ، تو ادعا می کنی که صحنه هایی را می بینی و با داستان جالبت کل ناحیه را آشفته کرده ای ! آیا تو نام بانو را می دانی ؟

 نه پدر اما من بانو را به همان وضوحی می بینم که شما را می بینم و صدایش را همانقدر روشن و صاف می شنوم که صدای شما را ! او با نور خیره کننده ای احاطه شده و می خواهد که کلیسایی در ماسابیل ساخته شود .

 پدر گفت که با یک بانوی بدون نام و نشان معامله اش نمی شود . او مرا یک دغل باز خودستا خواند . با اینکه مرد  بد اخلاقی بود اما هرگز مثل مستر دوتور من و مادرم را تحقیر نکرد . او عاقبت بزرگترین و ارزشمند ترین دوست من شد .

 پدر پیرامل گفت حالا که اینقدر بر ادامه دادن داستانت مصر هستی برو و بفهم که این بانو کیست و اگر در مورد بنا کردن کلیسا بر حق و راستگوست ، برای اثبات ادعایش کاری کند که گل رزی که زیر پایش هست بی درنگ گل بدهد . زیرا پدر پیرامل می دانست که درست در جایی که بانو ظاهر می شود یک گل رز هست .

 سه شنبه دوم مارس بانو دوباره از من خواست که به کشیش بگویم که در اینجا کلیسایی بنا کند . و از مردم بخواهم که در صفوف منظم به اینجا بیایند .

 

 

كليساي لورد

 

 تقاضاهای بانو بیشتر حالت خواهشی داشت تا امری و فرمایشی . و در مورد ماموریتی که به من محول کرده بود مرا وا می داشت که یک خلق و خوی سفت و سخت و مداوم ولی همراه با ملایمت مهربانی پیش گیرم .

 پدر پیرامل در حالی که طول و عرض حیاط را قدم می زد با حالتی تمسخر آمیز می گفت

 

" کلیسا ... کلیسا ... چه کسی مخارج ساخت کلیسا را پرداخت می کند ؟ وانگهی اگر بانوی تو می خواهد مردم در صفوف منظم به اینجا بیایند باید تو را نزد اسقف می فرستاد و نه نزد من . تو حتی نام این بانویت را هم نمی دانی ! "

 

او جارویی را که در کریدور بود برداشت و می خواست با آن مرا بزند که من به سرعت فرار کردم .

 

 

 

 

آهنگ برنادت

 

 روز پانزدهم  

 

بانو تا بعد از ظهر چهارشنبه ظاهر نشد . او با راحتی روی بوته رز وحشی ایستاده بود . او به من سلام و خوشامد گفت به من تعظیم کرد و علامت صلیب شگفت انگیزش را رسم کرد . او درخواست ساخت کلیسا را کرد و اینکه مردم در صفوف منظم به اینجا بیایند و ناپدید شد . وقتی که غیب شد از اینکه خودم را در این دنیا دیدم شگفت زده شدم چون من در عالم دیگری بودم .

 او مرا دوباره به زمین برگرداند و دوباره ماموریت یافتم که نزد پدر پیرامل بروم . آیا نامش را سوال کردی ؟ بله بانو فقط به من لبخند زد .

 

باشد ! اگر او کلیسایش را می خواهد باید خودش را معرفی کند و معجزه ای کند که بوته گل رز شکوفه بزند . آنگاه کلیسا را خواهم ساخت و سپس به آرامی گفت : و اگر این کار را کردم تو بدان که کار ساده و کوچکی نبوده است !

 

پنج شنبه چهارم مارس آخرین روز از روزها پانزده گانه بود . روز داد و ستد بود و هشت هزار نفر از مردم در ماسابیل گرد هم آمده بودند . به نظر می آمد که بانو از همین الان هم به مقصودش مبنی بر « صفوف منظم » رسیده بود ! 

 

 

 

صفوف منظم در لورد

 

ما شروع به تسبیح کردیم و در دهه دوم مهره های تسبیح ، بانو ظاهر شد و مرا به عالمی برد که در آنجا زبان ، زبان دعا و تسبیح است و محیط ، آکنده از هوای بهشتی .

 من به زیر طاقچه سنگی ماسابیل رفتم و ما حدود یک ساعتی  با هم دعا کردیم و گفتگو کردیم . وقتی که دعا می کردم دختر دایی ام جین ویدر Jeann  Videre  هم با من بود . و بانو آنقدر به جین نزدیک شد که جین توانست دست او را بگیرد . جین او را لمس کرد .

 وقتی بانو رفت ، من شمع را خاموش کردم و رفتم که با پدر پیرامل صحبت کنم . وقتی پیشش رفتم او سرم داد کشید که

 

 " بانویت چه می گوید ؟ "

 

من گفتم که  " نامش را سوال کردم اما او در جواب به من لبخند زد . "

 

" و وقتی از او خواستم که کاری کند که بوته گل وحشی گل بدهد بیشتر لبخند  زد . او هنوز بر بر پا کردن کلیسا اصرار دارد . "

 

پدر پیرامل گفت  :

 

" او باید خودش را معرفی کند . "

 

 و بعد با یک لحن آرام و ملایمی که مرا شگفت زده کرد ، گفت

 

 " و اگر من بدانم که او باکره مقدس است ، هر آچه را که بخواهد برایش انجام می دهم . "

 

دشمنان ، دوستان ، معجزات

 

سه هفته بدون دیدار بانو گذشته بود و من می دانستم که باز هم او را خواهم دید . می دانستم که بدون خداحافظی نخواهد رفت .

 در این اثنا ، مردم مرا اذیت می کردند ، پلیس مراقب من بود ، بازرس عمومی تقریبا مرا از پا در آورده بود و والدین بیچاره ام چه عذابی از دست مقامات شهر می کشیدند فقط در حیات ابدی آشکار خواهد شد !

 یک قاضی و یک وکیل در لورد  فرستادگانی از بهشت بودند . قاضی پوگات  Pougat  مرا خاطر جمع کرد که مستر دوتور در تهدید من و به ستوه آوردن خانواده ام پا را از حد و مرز قانونی خود فراتر گذاشته . مستر دوفو Dufo  وکیل دادگستری مرا از تله هایی که مقامات برایم کار گذاشته بودند حفظ کرد .

 علی رغم توطئه ها و طرح ریزی نقشه های جورواجور ، اتفاقات حیرت انگیزی رخ داد که مردم در ایمانشان استوار شدند .

 بچه  کرازین بوهوهارت ، یک طفل دوساله ، در شرف مرگ بود و تابوت کوچولویش در حال ساخت بود .

 کرازین  Crosine Bouhohort  کودکش را به ماسابیل آورد و برای پانزده دقیقه او را در آب سرد چشمه غوطه ور کرد . روز بعد ، لوییس کوچولو سرشار از جان و زندگی راه می رفت . دکتر دوزوس و دکتر ورگز Vergez  بچه را معاینه کردند و هر دو پزشک تصدیق کردند که شفای کودک با توجه به دانش پزشکی ، توضیحی ندارد .

 در نتیجه شهردار شهر و پلیس مرا به شفا دادن متهم کردند . و مرا به مجازات حبس تهدید کردند . و من به راحتی اقرار کردم که :

" من هیچ کس را شفا نداده ام . "

بعد آنها جار و جنجال به پا کردند که نباید هرگز دوباره به غار بروی . و سعی داشتند با زبان فرانسوی عالی و رفتار پر مغز و نابشان مرا حسابی بترسانند . به نظر می رسید آنها نمی توانستند باور کنند که من در حضور بانویی زانو می زنم که فقط می تواند از بهشت آمده باشد . و تمام سخنان آنها را ، از یک گوشم می شنیدم و از گوش دیگرم بیرون می انداختم

 من هر روز بعد از کلاس تعلیمات دینی ، باید  به غار می رفتم زانو می زدم تسبیح می گفتم و علامت صلیب را آنطور که بانو بهم آموخته بود می کشیدم و به خانه بر می گشتم .

در صفحه بعد بانو خود را معرفي مي كند . براي ديدن دنباله متن دكمه زير را بفشاريد

 

 

 

پيامهاي مهم لورد آزمايشهاي صورت گرفته بر روي جسد برنادت مقدس هجده مرتبه ديدار حضرت مريم با برنادت زندگي برنادت در لورد قبل از ديدار بانو صفحه خانگي جمكران اروپا خاطرات برنادت سوبيرو از زبان خودش شرح مراحل رويت مادر مقدس توسط برنادت قديسه لورد برنادت خلاصه داستان برنادت مقدس نقدي بر فيلم سينمايي آهنگ برنادت پاپ ژان پل دوم زاير هميشگي آرامگاه برنادت سوبيرو

 

 

برنادت سوبيرو مقدسه شهر لورد فرانسه است كه در سال 1844 ميلادي ديده به جهان گشود و در چهارده سالگي 18 مرتبه مريم مقدس را رويت كرد و به دستور بانو چشمه اب شفا بخشي جاري كرد كه تا به امروز هزاران هزار بيمار لاعلاج و صعب العلاج را شفا داده است . وي در 35 سالگي در اثر سل استخوان جان سپرد . و سي سال پس از مرگش به دستور مقامات نبش قبر شد . دليل نبش قبر اثبات قديسه بودن اين بانوست . در كمال حيرت بدن پاك و دست نخورده برنادت در تابوت نمايان شد . اين در حالي بود كه لباسها و تابوت برنادت پوسيده بود !  برنادت قديسه اعلام شد .  جسم اين بانوي مقدس تا به امروز در يك تابوت شيشه اي در شهر نورز فرانسه نگهداري مي شود .

براي كساني كه به خدا ايمان دارند هيچ توضيحي لازم نيست و براي كساني كه به خدا اعتقاد ندارند هر توضيحي ناكافيست .