استاد
شير محمد اسپندار، نوازنده سرشناس دوئلي در
سال 1310 هجري شمسي در بمپور ديده به جهان
گشود. درنوجواني به پاكستان رفت و در سال 1337
با كوله باري از تجربه به وطن برگشته و با
اجراهاي موفق و شاهكارهاي هنري شان در جشنواره
ها و فستيوالهاي داخلي و خارجي ، برگهايي زرين
به كارنامه افتخارات خود افزودند، بطوري كه
موفق به كسب دكتراي افتخاري موسيقي سنتي از
كشور فرانسه، ديپلم افتخار نوازندگي درايران و
صدها مدارك، لوح هاي تقدير وجوايز ارزنده ديگر
گرديدند و همچنين تنديس ايشان و اولين دونلي
را در موزه تهران براي آيندگان به يادگار
گذاشته اند.
-
من هم خيلي خوشحالم كه شما جوان ها اين قدر به
فكر موسيقي كهن بلوچي و فرهنگ غني آن هستيد.
-
نواختن ني را در همين شهر بمپور آموختم، البته
بيشتر در پاكستان، استادي نداشته ام. اين يك
استعداد و توانايي ذاتي است كه خداوند متعال
آن را در وجودم قرار داده است.
-
در بمپور ني نوازان بسياري بودند، البته از شش
سالگي كه من ني مينواختم، كسي حريف من نبود.
وقتي كه شش سالم بيشتر نبود، سردار بامري ها
به بمپور آمد و مهمان حاكم بمپور شد. در آن
زمان وقتي حاكم و يا سرداري، جايي دعوت مي شد،
از شاعران و نوازندگان براي شعر خواني ونواختن
موسيقي نيز دعوت مي كردند كه در آن مراسم صاحب
داد –
پدر پير بخش –
شاعر بلوچستان هم دعوت شده بود وقتي صاحب داد
شروع به نواختن كرد، يكي از آن افراد به من
گفت : شير و تو هم بنواز. كه من شروع به
نواختن ني كردم، صداي ني من چنان بالا گرفت
-
كه صداي همه آلات موسيقي صاحب داد فروكش كرد.
بعد از مراسم، من مورد تشويق حاكم بامري ها
قرار گرفتم.
-
7 يا 8 ساله بودم كه به پاكستان رفتم. علم
نواختن ني در آن زمان چندان در پاكستان رايج
نبود، بلكه علم و فن نواختن ني آن موقع در
كشور هندوستان مشهور و رايج بود واين علم و فن
از هندوستان به كشور پاكستان آمده بود. آن
زمان نوجواني بيش نبودم كه يك روز فردي هندي
را ديدم كه در حال نواختن دونلي بود، نزديك آن
مرد رفتم ومنتظر شدم كه كارش تمام شود. وقتي
نواختن او تمام شد، به او گفتم: اين ني تان را
بدهيد كه من بنوازم. مرد هندي گفت : نمي شود،
چون من غير مسلمانم و شما مسلمان من نمي توانم
ني خود را به شما بدهم، شما مي توانيد از
بازار ني تهيه كنيد. من به ايشان گفتم: آيا در
بازار اين مدل ني شما پيدا مي شود. گفت : آره
و همراه آن مرد هندي به بازار رفتم و براي
اولين بار دونلي خريدم و جلوي همان فرد هندي
شروع به نواختن همان سازي كردم كه فرد هندي مي
نواخت .آخر مرد هندي به من گفت: شما از كجا
نواختن دونلي را ياد گرفته ايد؟ گفتم : از هيچ
جا، خودم ياد گرفته ام. به من گفت : واقعاً
خوب ني مي نوازي و روزي با اين ني نواختنتان
مشهور مي شوي.
-
مادر و جايگاه ني نوازان نواب شاه يكي از
شهرهاي استان سند در پاكستان است. هر موقع در
كشور پاكستان، در شهر نواب شاه مسابقه برگزار
مي شد، از من هم دعوت مي كردند كه در جمع
نوازندگان دونلي باشم. در هر مسابقه وقتي كه
همه نوازندگان ني مي نواختند، من مي توانستم
كارهاي آنها را دوباره انجام دهم ولي آنها نمي
توانستند كار من را انجام دهند وبنوازند، چون
من ساز بلوچي را كه مي نواختم آنها ميماندند
و نمي توانستند آن را تقليد كنند. پس من در هر
مسابقه به عنوان برنده انتخاب مي شدم، تا آخر
روزي نوازندگان دونلي اعتراض كردند كه اگر شما
از اسپندار دعوت كرديد، پس ديگر از ما دعوت
نكنيد، چون او از همه ما بهتر مي نوازد.
-
در سال 1337 به ايران بازگشتم و در سال 1352
به دعوت خانم شاه فرح پهلوي به شيراز رفتم.
دراين مراسم نوازندگان و خوانندگان مشهوري چون
مهستي، گوگوش، داريوش و ... حضور داشتند. بعد
از پايان مراسم به هر نفر 1500 تومان جايزه
دادند ولي به من 15 هزار تومان دادند. از آنجا
به بعد دونلي من مشهورتر شد. در همان زمان حكم
من از طرف شاه آمد كه رسمي بشوم و به تهران
بروم، ولي تا روال كارها پي گيري شد، اين كار
همزمان شد با زوال حكومت پهلوي.
-
بعد از اينكه انقلاب پيروز شد، مدتي براي
موسيقي مشكلاتي پيش آمد ولي كم كم موسيقي سنتي
دوباره رواج پيدا كرد. آقاي رضا درويشي كه
الان رئيس داوران موسيقي كشور است، از افراد
حاضر در مراسم شيراز كه براي خانم شاه برگزار
شد، بودند. مدتي را دنبال من مي گردند، از
طريق افراد برگزار كننده مراسم و ارگان ها
دنبال آدرس من مي گردند كه آخر سال 1368 به
شهر بمپور آمدند و مرا پيدا كردند و از من
دعوت كردند كه به تهران بروم و من يكسال بعد
در سال 1369 به تهران رفتم و آنجا گفتم كه ما
مردم بلوچ حق و حقوق مان پايمال مي شود، حق ما
اين نيست، حق ما بيشتر از اين است، ما از طرف
دولت حمايت نمي شويم تا استعدادهاي درخشان
فراواني كه ما مردم بلوچ داريم شكوفا شود.
-
درداخل كشور در شهرهاي مختلف برنامه داشته ام،
اما يكي از كارهاي به ياد ماندني ام مربوط به
تهران است. در سال 1378 در تهران، در پارك
لاله به مدت دو هفته برنامه داشتيم. زماني كه
در پارك بوديم، از هر گوشه پارك مي رفتيم، يا
داخل شهر قدم مي زديم، دانشجويان و دانش
آموزان به ما مي گفتند: اين افغاني ها اينجا
چكار مي كنند؟ من از اين حرف آنها ناراحت بودم
ولي اين موضوع را در دل خود نگه داشتم، تا شبي
كه نوبت به من رسيد تا دونلي بنوازم. مجري
آقاي روشن پژوه بودند، بعد از صحبتهاي آقاي
روشن پژوه من ميكروفن را گرفتم و آنچه در دلم
بود، گفتم و با صداي بلند گفتم: ما بلوچ هستيم
و افغاني نيستيم، ما را به كشور بيگانه
افغانستان نچسبانيد، ما از نژاد برتر آريايي
هستيم، اين لباس را از زمان پيامبر اسلام
داشته ايم. بعد از صحبتهاي من همه جمعيت
چندهزار نفري حاضر در مراسم، بلند شدند و شروع
كردند به دست زدن. در اين مراسم آقاي مهندس
حسيني ( استاندار سابق استان ) و آقاي ميرشكار
فرماندار ايرانشهر هم بودند و بعد از پايين
آمدن از جايگاه، آقاي حسيني مرا در آغوش گرفت
و گفت: آفرين، كار خوبي كردي. آخر همان
دانشجويان آمدند و گفتند: دفتر هاي ما را امضا
كن.
-
درداخل كشور و استان، چون تحت حمايت فرهنگ و
ارشاد هستم، نيازي به مجوز نيست ولي اگر به
كشورهاي خارجي براي اجراي برنامه دعوت بشوم
بايد مجوز بگيرم و هماهنگي بشود.
-
بله، درخواست زيادي داشتم كه بروم كشورهاي
خارجي، ولي من قبول نكردم. حتي افرادي نيز
همين جا بمپور نزد من آمدند ولي من
پيشنهاداتشان را رد كردم. وقتي در فرانسه
بودم، از من دعوت شد كه بمانم ولي من قبول
نكردم. من با خود عهد كرده ام كه يك وجب از
خاك شهر خود بمپور را با صد كشور خارجي عوض
نكنم.
-
تنها آرزوي من اين است كه بلوچ ها، همان نام
آوران و دلاوران و مهمان نوازان گذشته باشند و
تقاضاي ديگري دارم، اينكه مردم بمپور احترام
مرا نگه نمي دارند، مرا نمي شناسند. مني كه در
داخل و خارج بنام شهر بمپور كسب افتخار مي
كنم، آنگونه كه جاهاي ديگر احترام مرا نگه مي
دارند، احترام مرا نگه نداشته و در حق من كم
لطفي مي كنند.